فرهاد نامی و فرزاد نامی | احساسِ شيخ

احساسِ شیخ

تو یادگاریِ دیوارِ خیابان را
نوشتارِ درختِ پیر و مفلوسِ کوچه هامان را
مدان ناچیز: شاید، نشانِ بَیصِ مَردمی ست
که ساعتها، ماتم زده با کمرِ خمیده شان
به آن تکیه کرده و لرزیده اند
چنان که فردی با من نوشته بود:
بُرهان، احساسِ مرا شکسته ست.
یا روی درختِ فَلَک ساخته بودند:
آسمانِ شعر، نزدیکِ من است.
شاید هم غرورِ شکوفه ای، شکسته بود
که باران، قحر از من و توست
و برف های زمستان را، سبزینه نخواهی دید.

 

در آن گوشه ی خاکهامان
که نرم است و شنزار و سوزانی ست
شیخی دیدم به تعجب می نگریست
به ساحلی که امواج، به قلمِ خروش می نوشتند:
مستیم و شرابِ پیکرِ مغروق خوردیم
نیز خویشتن را به ساحل کوبیدند
آگه، او ناگهان گریستن را
به صداقتِ امواج، می پرداخت
آن شیخ، ریشِ سفیدش را
روی دریای احساس می انداخت.
و دستانِ فرزندِ کبیرش را
روی گیسوی سفیدفامِ خویشتن، باز
می نواخت و می گفت با او:
این بسانِ دستِ روزگاران است
که روی سرِ تو خواهد سوخت.
و ما، فرزندانِ آن فرزندِ کبیریم
کین چنین احساس را نمی فهمیم.
وز کنارِ فریادِ دیوارها
لنگ لنگان، گم می شویم.
وان اخبارِ خروشان را نفهمیدیم:
روزگاری، آوارِ دیوارها
استخوانها را به هم خواهد فشُرد.

 

ف. نامی

فرهاد نامی و فرزاد نامی