پیدا شو

پیدا شو

پیدا شو

آغوشت عاری کُن، پیدای ناپیدا شو 
بیار تَن را، تمامِ تنِ من، خراب شود 
بیا دستانِ سَرکشم، اسیرِ دستِ آب شود 
آغوشت عاری کن 
تمامِ وجودِ من، در نیوه ات، روی سینه ات 
نِی، اشکهایم روی بوی خیره ات 
پُر از مَستی و شراب شود 
جامِ من، تهی از سَراب شود. 
تهی ها را رها کن، پیدای پیدا شو 
که لبهای کورِ کودکانه ام، از پِستانِ نوشِ تو 
نِی با کنایه، مُشتی تهمت، جواب شود.

 

رخسارِ مرا در کوه، به بادِ آرام رسان 
نامَم در کوی دوست، درونِ خانه، پِیِ مستانه ی پوست بخوان 
تا به تپیدنِ شیپورِ یک طَحّان 
در پشتِ مصراع و نقاب شود. 
عاری کن دستم، آغوشت عاری کن 
پیدای پیدا شو، زیبا شو
تا قطره های روزِ من، هر شب 
بسانِ اَنجُمِ آسمان ، حساب شود. 
پُر ز تک شود و تاک شود 
قَلبِ من، در تب و تاب شود 
اسیرِ دستانِ چینِ مهتاب شود 
فاصله ها را پاک کن، نه سایه هایم تیز کن 
با کِشتم دریاب مرا 
نسیم و باد صبا، هِزار هَزارِ خوش صحبت اندر دریا 
گمگشته ی صدها حباب شود 
تازیانه ی بوسه گیر، بر لب 
و بغل هایت، پُر از کتاب شود 
بزن گناهانم، زَنداوَر و ثواب شود.

 

آغوشت عاری کن، پیدا شو 
بیا افکارم در میانِ صحبتِ صِراح شود. 
شاید مختصر 
پُر از حدیثِ نخبه ها و اصحاب شود.

 

ف. نامی

 

 
 
 

درباره نویسنده