خاکستر

خاکستر

خاکستر

در حجمِ آبیِ باران، واپسینم اما
با که باید گفت
گَرد خاکستری گِردم
که گِرد جهان می گَردم
و نظاره گرِ دگرگونیِ طبیعتِ گِرد هستم.

پای که روی زمین می گذارم
احساسِ روی سینه ی مردم هستم
حتی روی سنگی، باران شسته
یا روی برگی، خزانی شده
یا رودی، باران نشسته
و در آسمان، که بخارِ آنهاست.

تا بلورِ قطره های باران، مغروق
که لحظه ای زمین، مجموعه ی گِردِ آن می گَردد
تا ابرِ سپید و سیاه
که نمی دانم چگونه کم می گَردد
گَردِ گِردِ خاکستری، می گردد
و آن، هنوز من هستم.
– جزءِ دوستانت نیست؟
– چرا، که لیک، دوستانی هیچ ندارم.

گاهی روی زمین، سُست می خوابم
گاهی باد به بالای باران می بَردم
و شبی هم به اوجِ اَنجُم رسیده ام
و دیگر لحظه ای بعد از قبل تر
تنها گوشتی هستم خاکستری گشته
و از زیرِ سنگی که روی سینه ام گذاشته بودند
بیرون جَسته، جُسته ام
با خیزی توسطِ آبِ باران
خاکستری نه با روح، نه بی روح
بلکه تمثیلی از خودِ روح.

… و چرایی، زیرایی، و زیبایی می تَرَکد
گَردِ گِردِ خاکستری، گِردِ جهان می گَردد
و آن، هنوز من هستم.

ف. نامی

 
 
 

درباره نویسنده