جان را شکسته

جان را شکسته

جان را شکسته

کشیده این سایه ها از تَن به راهم 
که آن هم می رَوَد بر زیرِ پایم 
جانی شکسته با دیده ی دل، عُمرِ بی ثباتم.

 

نیست اسرارِ عشّاق تا که دانی رَفته این سار
می دانم نمی سوزد گُلی، بر سینه ی خار 
گرچه قُمری باز گوید بحثِ اسرار.

 

عهدِ بی وفایی، وز زمان های جدایی 
ندیده این چنین دوزخ، جفایی 
بیفتم مستِ مستان، از ره به جایی 
من بت پرستم، با خداوندان چه کاری.

 

بر کنارت خواندی و لطف، به جانم کردی 
به یک طعنه ی زشت، تو زارم کردی 
بر غمِ من، درد را تو افزون کردی 
با چه زبانی زان بگویم که تو، چون کردی.

 

برو ای جان، تا شود تَن ز غمش عاری 
کاش نمی گفت دستان، حرفی ز وفاداری 
دریغ از این همه حسرت 
که سپردم عُمرم 
آه، چه شد روزهای نخستِ آشنایی 
مرا بر غم راهی نمودی تا می توانی 
برو ای روحِ تو از مِهر، خالی.

 

می سوزد این دلِ آواره ی من 
سخنی نیست بر زبان تا من بگویم 
سِرِّ این جان و سَرم 
وز غمِ دل، باز جویم 
کین صَنَمِ بی مهر 
با جان و دلبان می پرستم.

 

برو ای خندان شده بر ناله های بی صبورم 
با هزاران رنج و گریه، اشک و ناله 
در مستیَم، باید که تنها، من بسوزم.

 

ف. نامی

 

درباره نویسنده