برای حسین پناهی؛ شاعری که رفت…

برای حسین پناهی؛ شاعری که رفت…

برای حسین پناهی؛ شاعری که رفت…

سلام شاعر. 

چند سالی ست که دیگر نمیبینمت؛ شاید آنقدر بزرگ شدی که چشمان من ؛ قدرت دید تو را ندارند ؛ مثل خدا… حالا که رفته ای؛ با مادرت همنشین شدی؟ گفته بودی بدون او؛ به بهشت نخواهی رفت. از آنجا برای من بگو… 
آیا مثل اینجا ارزش انسان به جیبش است؟ برف های آنجا را با بام نسبتی است؟ از کلاغ ها چه خبر؟ صبحت را آنان شروع می کنند یا بلبلان؟ با چه کسی بیشتر هم صحبتی؟ آیا در بهشت هم “آژانس دوستی” هست؟ کتاب چاپ می کنی آنجا؟ یکی می گفت آنجا؛ کتاب ها؛ دل همنشین است. از وقتی رفته ای؛ چند نفر دلت را خوانده اند؟ خبری از آنجا نمی رسد، دلتنگم.
نگو که هنوز؛ آن سنگ سنگین را بر سینه داری. می بینی شاعر، وقتی زنده ای؛ سنگ بر دلت می زنند… وقتی فکر می کنند که مرده ای؛ سنگ بر روی تنت می گذارند. اینان از مرده ها می ترسند… شاید به این دلیل است که سنگی چنین سنگین را؛ بر سینه مان می نهند.
شاعر به من بگو… خودت رفتی یا که باید می رفتی؟ تو هم مثل خیلی ها؛ از این مردم فرار کردی؟ اینجا می گویند که دلت ایستاد و مردی… ولی من می دانم؛ شاعر دلش نمی ایستد. مردم ایستادند و تو رفتی…
به هر حال؛ به امید دیدار. 
وقتی دیدمت شاعر؛ چاپ نشده هایت را برایم امضا کن.

ف. نامی

درباره نویسنده